Thursday, October 22, 2009
رقص آرام
این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید.
رقص آرام
آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید
در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟
و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،
آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟
تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟
یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟
کمی آرام تر حرکت کنید
اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
زمان کوتاه است
موسیقی بزودی پایان خواهد یافت
آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،
آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
هنگامی که روز به پایان می رسد
آیا در رختخواب خود دراز می کشید
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره
در کله شما رژه روند؟
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.
اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.
زمان کوتاه است.
موسیقی دیری نخواهد پائید
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،
"فردا این کار را خواهیم کرد"
و آنچنان شتابان بوده اید
که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
تا بحال آیا بدون تاثری
اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید.
زمان کوتاه است.
موسیقی دیری نخواهد پایید.
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
کمی آرام گیرید
به موسیقی گوش بسپارید،
پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.
Tuesday, October 20, 2009
ای دوست
چندروزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و ان پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل امد كه حالم را گرفت:
(ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود انچه مي پنداشتيم)
.. اي دوست..
Sunday, October 4, 2009
Enjoy every moment of life
Time is like a river.
You cannot touch the same water twice,
because the flow that has passed will never pass again.
Enjoy every moment of life ...
Saturday, October 3, 2009
گریه می خواهم
سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد
تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد
بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من
که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد
بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم
و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد
چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي
که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد
Wednesday, September 30, 2009
چه قدر تنهاست
چه قدر افسون شده بیچاره چشمانم
ندارد این دل بشکسته ام ارام از غم ها
نمی گرید دمی تا خالی از فقدان شود حالم
چه بی کس مانده و تنها خیال و ارزوهایم
چه بی سامان و بی پروا شده احوال ایمانم
تمام صبح و شب بر من مثال زهر میگردد
نمی نوشم ولی از دیدنش بی جان شده جانم
تمام عشق و ایمانم شده بازیچه ی انی
که از فامیل و دوست و اشنا گردانده بیزارم
من تنها که را دارم که در اغوش او گریم
بگویم دردهای خسته ام را بهر ان یارم
اگر تو مثل من بودی اگر تو جای من بودی
چه می کردی برای خاطر زارم
شده است هر روز و شام من دعا و زجه و ناله
تمام روزها ی من سیه چون اه الاله
نمیگویم به کس من درد و درمانی نمی جویم
همین بس که خودم این سال ها گشتم چو ویرانه
حکایت ها که خواندیم و شنیدیم از کس و بس کس
کجا دارد چنین حجمی مثال درد این خانه
شده این خانه ی قلبم تهی از شادی و لبخند
نمی دانم چه کس گشته از این غم شاد و مستانه
خدا اگاه و بینا هست که من در جستجوی او
تمام عمر را گشتم ازاین خانه به ان خانه
نبود اما نوازشگر که اسایم در اغوشش
که لبخندی زند بر قصه های تلخ و رندانه
شود قلبم تهی شاید از این اندوه و این غصه
اگر گوید خدای ما بزرگ است شاد میگرداند این خانه
Tuesday, September 29, 2009
چه دل خوشی دارند بعضی ها
می گویند:روزی ملانصرالدین به همسرش گفت:برایم شیرینی درست کن که تعریف آن را فراوان از ثروتمندان شنیده ام . همسرش می گوید:آرد گندم نداریم. ملا می گوید:آرد جو استفاده کن.همسرش می گوید:شیر هم نداریم. ملا جواب می دهد: به جایش آب بریز. همسر ملا می گوید: شکر هم نداریم. ملا پاسخ می دهد:شکر نمی خواهد. همسر ملا دست به کار می شود و با آردجو و آب به اصطلاح شیرینی می پزد. ملا بعد از خوردن ،قیافه اش درهم می رود و
می گوید:چه ذائقه بدی دارند این ثروتمندان![]()
![]()
حالا ببینید حکایت بسیاری از ما را وقتی می خواهیم به موفقیت برسیم. به ما می گویند: کینه ها
را بیرون بریز که نزدیک ترین راه خوشبختی
رها شدن است
ما می گوییم:یکی از دلایلی که می خواهم موفق باشم کم کردن روی بعضی هاست این یکی را بی خیال
می گویند:هرچه را دیگر نیازی نداری از زندگیت خارج کن تا روح طراوت و سعادت در زندگیت جریان یابد. پاسخ می دهیم: وقتی به ثروت رسیدم هر آنچه نیاز دارم تهیه می کنم، بعد فکری به حال کهنه ها خواهم کرد
می گویند:ورزش کن که برای زندگی سعادتمند به نشاط و سلامتی نیازی داری. در جواب می گوییم:هنگامی که موفق شدم و پول کافی به دست آوردم بهترین امکانات ورزشی را تهیه می کنم
آن وقت همان گونه که ملانصرالدین به نان شیرینی نگاه می کرد
ما به نانی که برای موفقیت خود پخته ایم نگاه می کنیم و
می گوییم:چه دل خوشی دارند بعضی ها.![]()